arrow_back وارتان

وارتان

more_vert

حدود ساعت ۸ شب بود که از توی خیابون صدای شعار می‌اومد :

" این آخرین نبرده؛ پهلوی بر می‌گرده"

"توپ تانک فشفشه، آخوند باید گُم بشه"

اول فکر کردم چند نفر بیشتر نیستن. چون جایی که هستم با مرکز شهر فاصله داره و منطقه آرومیه و خب برام جالب بود که چند نفر پیدا شدن که توی همین منطقه کوچیک هم راهپیمایی و اعتراض کنن.

یه مقدار گذشت حجم صدا نزدیک‌تر و بیشتر شد.

کجکاو شدم رفتم بیرون دیدم جمعیت بیشتر از اون حدیه که توی خونه تصور کرده بودم. تا یه مسیری همراهی کردم که دیدم یکی از همسایه‌ها هم از پنجره سرشو آورده بیرون داره شعار میده: "مرگ بر خامنه‌ای و..." از بین اون جمعیت توی خیابون دو نفر که کلاه کاسکت گذاشته بودن و ماسک روی صورتشون بود، از جمع جدا شدن شروع کردن به همسایه ما فحش دادن سنگ پرت کردن سمت خونشون. اول فکر کردم شاید بسیجی و نفوذی باشن. یه کم بهشون دقت کردم نفهمیدم چون دوباره اومدن توی جمع شروع کردن شعار دادن و دوباره اومدن سنگ زدن. این بار دیگه اهمیت ندادم کین و چیکاره‌ن رفتم سمتشون. پرسیدم : چرا اینجوری می‌کنید ؟ اونی که داشت سنگ می‌زد گفت: برو گم شو به تو مربوط نیست ... دیگه غاطی کردم و گلاویز شدم. همسایه‌ها جدا کردن و تهدیدشون کردم گفتم توی محله ما بخوای قلدری کنی چپ و راستت می‌کنم. خلاصه که با دخالت مردم کلا گذاشتن رفتن از محل.

به مغازه‌دارای اونجا که اومدن جدا کردن می‌گم چرا شما ایستادید فقط نگاه می‌کنید این داره به خونه همسایه سنگ می‌ندازه ؟

میگن : ما که نمی‌شناختیمشون. میگم : اونا رو نمی‌شناختند منو و همسایه‌اتونو که می‌شناسی.

هنوزم نفهمیدم اونا فازشون چی بود و چرا اونجوری می‌کردن؟!

اما حدس می‌زنم جوگیر شده بودن.

خلاصه که این خاطره رو فراموش نمی‌کنم..

هر یک عزیزِ خانواده‌ای هستند که با تمامِ آرزوهایشان، کشته شدند.

آنها هم مثل ما در آرزویِ روزِ آزادی بودند.

حالا سهمشان از زندگی و آزادی؛ نیستی و نابودی‌ست.

بی گمان خونِ آنها؛ گزند دشمنانشان خواهد شد.

 

 

امکانات
expand_less